همیشه به من می گفت : " تو دنیایی منی " غافل از این که روزی گفته بود : " دنیا برایم پوچ و بی ارزش است . "
به کدامین گناه ! آری ای یار به کدامین گناه مهر دلی تبدیل به کینه شد . به کدامین گناه شادی چشم تبدیل به اشک شد . به کدامین گناه ، ای یار ! انتقام جای دوستی شد . به کدامین گناه کلام در دهان حبس شد . به کدامین گناه ای همدم ، سینه پر از غم شد . به کدامین گناه ، پاها از رفتن سست شد . آری به راستی به کدامین گناه . گناه به گردن که بیاندازیم . گناه ...، گناه...، یا شاید هیچ !! این دوری است برای آمدن و می آید و می رود و ما را قدرتی برای مانع شدن نیست .
به کدامین گناه در مسلخ عشق پای کوفتن.........برای انتظار یار چشم بدر دوختن
باد غارتگری بودم ، وزیدم و غم دلها را با خود به غنیمت بردم .
باران بهاری بودم با شوق فردا در صدف چکیدم . حال که نقش مروارید گرفتم مرا به روی خاک افکندند .
بوم غمی بودم و در سیاهی شب لانه گرفتم .
حرف ناگفته ایی بودم یاد آور درد .
در این میان همه چیز بودم و هر کس از ظن خود شد یار من
ترا آن به که روی خود زمشتاقان بپوشانی
که شادی جهانگیری غم لشکر نمی ارزد